من به دوش کشنده بذر فنا هستم
تبدیل عصر طلایی به سنگ
بهشت به خاک
برای یک سفر حزن آلود
تصویری از در آغوش گرفته شدن مرگ
زمین پراکنده
سکوت...
در جاییکه آکونیکا گریید
فرو رفته ام من در کویر خاموش
سقوط کرده ام
شکسته شدن سوگندی در تنهایی
من تنها گریستم
امپراطوری من یک زخم است
از خاطره زندگی زیبایش
که نامش برای همیشه بود
گم شدگی کمال در زندگی پر از حسرت
آرامش مصنوعی مرا خواهد پوشانید

+ نوشته شده در
Mon 16 Nov 2009ساعت
11:54 AM  توسط مهشید
|
امام جعفرصادق فرمودنداهل بهشت چهارنشانه دارند:
۱ـ روی گشاده دارند
۲ـ زبان نرم دارند
۳ـ دلی مهربان دارند
۴ـ دستی دهنده دارند

+ نوشته شده در
Wed 11 Nov 2009ساعت
11:26 AM  توسط مهشید
|
...یه شب سرد زمستون...
... اومدی به خواب من ...
...گرمی خیالی دادی...
... به دل بی تاب من...
...برق خورشید نگاهت...
... توی خواب من نشست ...
...انگاری مهتاب چشمات...
... ظلمت منو شکست...
...کاشکی این پنجره خواب ...
... همیشه بسته بمونه...
...تا دلم تو خواب و رویا...
...تو رو از خودش ندونه...
...وقتی که از خواب پریدم...
... تو نبودی در کنارم...
...مثل روزهای گذشته...
... باز برات چشم انتظارم...
... کی باید جز تو بخونه ...
...غم عشق رو از نگاهم...
...آخه من به شوق دیدار...
... لحظه لحظه چشم براهم...
... لحظه لحظه چشم براهم...

+ نوشته شده در
Sat 31 Oct 2009ساعت
5:0 PM  توسط مهشید
|
آري عاشقانه زيستن را ادامه مي دهم در نفحه ياسمنها مي توانم عطر يار را استشمام كنم در طراوت باران چشمهاي شبنمي را به خاطر آورم در لبخند و شادماني درختان معطر شده به نوازش باران به ياد آورم نوازش يار را هنگامي كه با بي نظير چشمهايش مرا ز عشق نوازشي جاو دانه دهد و من مي خندم و بازسپاسگذاری نمايم و دوست دارم سير كنم
اما اگر شما عاشقيد و آرزوئي مي جوئيد
آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند…
ومن براي شب آوازي مي خوانم كه بوسه هاي مرا به يارم با ريزش تمامي ستارگان بر بي نظير گونه ها و لبانش فرو ريزد
آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويبارباشيد كه باشتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند …
ومن ذوب مي شود در بي نهايت عشق ورزيدن به او و شتابان در پي مدح او هستم كه يار ازلي من است و در بي كران زمانه ها او را جسته ام .
و من تجربه كردم كه مهرباني بيش از حد ندارد و همواره كم است حتي اگر لحظه اي زمهر ورزي غافل نشويم
آرزوكنيد كه زخم خورده فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد .
تمامي زخمهاي من از عشق است اما زخم من از عشق نبود كه بي عشقي ها مرا زخمي مي نمود.
آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشايد و سپاس گوئيد كه يك رو.ز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است …
آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميدو به وجدو هيجان و عشق بيانديشيد.
آرزو كنيد كه شب هنگام با دلي حق شناس و پرسپاس به خانه باز آئيد
آرزو کنید به خواب رويد با دعائي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او...

+ نوشته شده در
Thu 27 Aug 2009ساعت
9:41 AM  توسط مهشید
|
هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، از پیاش بروید،
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بالهایش شما را در بر میگیرد، تسلیمش شوید،
گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند.
وقتی با شما سخن میگوید باورش کنید،
گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد، همان گونه که باد شمال باغ را بیبر میکند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان میگذارد، به صلیبتان میکشد.
همان گونه که شما را میپروراند، شاخ و برگتان را هرس میکند.
همان گونه که از قامتتان بالا میرود و نازکترین شاخههاتان را که در آفتاب میلرزند نوازش میکند، به زمین فرو میرود و ریشههاتان را که به خاک چسبیدهاند میلرزاند.
عشق، شما را همچون بافههای گندم برای خود دسته میکند.
میکوبدتان تا برهنهتان کند.
سپس غربالتان میکند تا از کاه جداتان کند.
آسیابتان میکند تا سپید شوید.
ورزتان میدهد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود میسپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، نانی شوید.

+ نوشته شده در
Thu 27 Aug 2009ساعت
9:21 AM  توسط مهشید
|
درگذرکاه زمانه خيمه شب بازی دهر با همه تلخی وشيرينی خود مي گذرد
اين فقط خاطرههاست كه چه شيرين وچه تلخ
دست ناخورده به جا ميماند.

+ نوشته شده در
Tue 25 Aug 2009ساعت
10:1 AM  توسط مهشید
|
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد ، خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند ، این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است .
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد ، وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !!!
چه اتفاقی افتاده ؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!! در یک قسمت تاریک بدون حرکت .
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
تو این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد !!!
مرد شدیدا منقلب شد .
ده سال مراقبت ، چه عشقی ! چه عشق قشنگی !!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم.

+ نوشته شده در
Mon 24 Aug 2009ساعت
9:40 AM  توسط مهشید
|
برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد
هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد.

+ نوشته شده در
Thu 20 Aug 2009ساعت
1:15 PM  توسط مهشید
|
عمری ست که از حضور او جا ماندیم
در غربت سرد خویش تنها ماندیم
او منتظر است تا که ما برگردیم
ماییم که در غیبت کبری ماندیم...
+ نوشته شده در
Mon 18 May 2009ساعت
12:56 PM  توسط مهشید
|

با همه ي لحن خوش آواييم در به دره كوچه تنهاييم
اي دو سه تا كوچه ز ما دور تر نغمه ي تو از همه پر شور تر
كاش كه اين فاصله را كم كني محنت اين قافله را كم كني
كاش كه همسايه ي ما ميشدي مايه ي آسايه ي ما ميشدي
هر كه به ديدار تو نائل شود يك شبه حلاله مسائل شود
دوش مرا حال خوشي دست داد سينه ي ما را عطشي دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سياوش گرفت
نام تو آرامه جان من است نامه ي تو خط امان من است
اي نگهت خواست گه آفتاب بر من ظلمت زده يك شب بتاب
پرده بر انداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم
اي نفست يار و مدد كار ما كي و كجا وعده ي ديدار ما
+ نوشته شده در
Sun 17 May 2009ساعت
4:47 PM  توسط مهشید
|

دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد به هواي ديدنه تو هوس حجاز دارد
به مكه آمدم اي عشق تا تو را بينم توئي كه نقطه ي عطفي به اوج آيينم
كدام گوشه مشعر كدام كنج منا به شوق وصل تو در انتظار بنشينم
روا مباد كه بر بنده ات نظر نكني روا مباد كه ارباب جز تو بگزينم
چو رو كني به رهت دردو رنج نشناسيم ز لطف روي تو دست از ترنج نشناسيم
+ نوشته شده در
Sun 17 May 2009ساعت
4:22 PM  توسط مهشید
|